قدیمی...

 حال من در شبی کسل و بی روح تو را در عمق خاک گرفته ذهنم

جستجو می کنم صد حیف که هر بیشتر می جویم کمتر می یابم
کاش می شد تو را خیلی پیشتر ها می یافتم چرا که 
با تو بودن معنای تمام پژواکهای وا پس خورده از انتهای عمیق کوههاست
با تو دیدن معنا می کند هر انچه را که بصیرت نداشت چشمانم برای دیدنشان
با تو شنیدن تعریف می کند سکوت هر فریادی را که یارای شنیدنشان نبود برایم
با تو بوییدن خلاصه می کند هر انچه را که رایحه اطلسی و یاس می دهد
با تو نفس کشیدن اغاز غزلواره عاشقانه است
با تو
اری
با تو تمام هستی در وجود کمینه و کاست من به حضور می نشیند
/ 1 نظر / 13 بازدید
محمود

سلام مهـــــــــربان باز هم بامداد است لحظه هایت پر امید تکه شعری برایت می نویسم: هنوز انتظارها از خاک سر میزند و جاودانگی از عشق می آید نامت راز گنجهای من است تو که باشی , شب و روز آفتاب طلوع می کند... [گل]