باید سر تکان داد و رفت جای ماندن نیست

چقدر دعوا،چقدر مرافعه،چقدر جنگ لفظی، چقدر ببینم و حرص بخورم،چقدر استشمام کنم و خودم  و جمع کنم چو ن هیچ چاره دیگه ای ندارم.چقدر آه بکشم که زندگی شیرینم داره مفت مفت از کفم میره.به واقع از کفم میره.جلو چشمام همه نعمتهایی که باید ازش استفاده کنم یکی یکی داره از هم میپاشه.مثل حافظه ام.مثل چشمام ،مثل خوش خلقی، مثل ماهیچه دستام موقعی که گوشی موبایل تو دستامه یا حتی پای چپم موقع کلاج گرفتن.

چرا؟

چرا خدایا اون موقع که داشتی اعصاب آروم و طبل بیخیالی رو قسمت میکردی دقیقا به من بگو مادر من کجای صف ایستاده بود که من در عین جوانی وشادابی کاری جز وحشیگری نداشته باشم.

فکرکنم  اصلا نه ایستاده بود...

چرا آخه هر کی منو میبینه بر میگرده میگه بابا بی خیال باش ، توجه نکن، تو چی کار داری، به تو چه، دیگه هیچ پیش خودش این فکر رو نمیکنه که با با جان این آدمی که دارین با هاش حرف میزنین دوست نداره که بی ادبی کنه، بی حرمتی کنه، داد بزنه، وحشی گری کنه که همه بخوان فکر کنن که داره خودشو نشون میده.

اصلا اینجوری نیست.اصلا دلم نمیخواد حکم یه آدم عصبی بد خلق و کم حوصله رو داشته باشم اما برام بی احترامی دردناکه، رعایت نکردن حق دیگران برام عذاب آوره، یا اینکه هر کسی از راه برسه فکر کنه با کارای اشتباه داره زرنگی میکنه برام میشه غصه.

منم دلم میخواد همه بگن آره چقدر آرامش داره، چقدر محکمه، چقدر صبوره،آره منم دلم میخواد بقول مریلا زارعی وقتی مردم باشن کسایی که بیان زیر تابوت منم بگیرن.اصلا واقعا چند نفر موندن یا میمونن که بخوان موقع مرگم این کار رو انجام بدن.هر چند فکر کنم اوم موقع هم اینقدر بی نظمی میشه که جنازه ام هم به حرف میاد.چشمک

من یا خیلی بدم که نه ادبم نه تربیتم نه هر آنچه که به من یاد دادن با این جماعت همخونی داره یا خیلی خوبم با تمام آرمانهایی که باید در یک کلانشهر وجود داشته باشه که هیج کدومش اجرا نمیشه

حد وسطی وجود نداره

پس نتیجه اینکه من دارم به قهقهرا میرم.دارم غرق میشم توی این لجن زار متعفن که حتی هم مرز تو ، هم کیش تو ، هم آیین تو، هم زبان تو، هم ریشه تو ...

انگار که نه انگار تو در حال نفس کشیدن  کنار همه این "هم" ها هستی.

این چیه که مثل خوره منو میخوره و تا حالا هم هیچ درمانی براش پیدا نکردم.

پس باید سر تکان داد و رفت اینجا ،دیگر جای ماندن نیست.

خدایاااااا

آرامش، صبر، تحمل، لبخند شیرین، سکوت معنا دار عطا فرما

پ.ن:عنوان برگرفته از وبلاگ خواهری

 

/ 2 نظر / 55 بازدید
وحید

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد... (بوف کور صادق هدایت) این ماجرای کلی زندگی هست که تا بوده چنین بوده و تا هست چنین است... اما یادت نره که تا شقایق هست زندگی باید کرد. و وقتی باید زندگی کنیم باید خوب زندگی کنیم. تو نه مسئول ادب کردن دیگران هستی و نه حتی می‌تونی تغییرشون بدی و این فکرا به جز تراشیدن روحت فایده‌ای ندارند. تومسئول خودت هستی نه مسئول "اهلی کردن" دیگران (به تعبیر شازده کوچولو). مطمئن باش مادرت زودتر از همه تو اون صف بوده ولی تو خودت باید تمرین کنی تا اون چیزی رو که تو اون صفه بهش دادن بتونی بازپس بگیری. فقط تمرین کن. مطمئن باش که می‌شه. یعنی فکر می‌کنی ضعیف بودن ماهیچه‌های دست و پا به خاطر پیریه؟!!! واقعا این فکرو کردی؟[تعجب]

مینا دیدار

سلام خواهر مریم خوبی؟ به قهقرا نمی ری عزیزم استثنایی!کاملا درکت می کنم