شوپه

بودِ هر که بود ازاو بود..... هستِ هرکه هست از هستِ اوست.

از اون روزا بود امروز در واقع از اون هفته ها بود  این هفته ، گیج و گنگ و تب زده  

قر وقاطی. از هر چی که فکرش رو بکنی  امد ورفت. خستگی ، خواب، مریضی، اون ترس همیشگی که فکر میکنم نمیخواد اصلا حل بشه،آینده، درسهای خونده نشده، بچه هایی شاید یه روزی من مادرشون بشم اما مادری که همش در بهت و سردگمی به چه دردی میخوره.

یه چیزه جالب تر اینکه  کم کم انگار دیگه قدرت تکلم  رو هم دارم  از دست میدم،در واقع این هفته به اندازه تمام عمرم که نباید یه جاهایی حرف میزدم، حرف نزدم.

آخ که این چه وضعیت بلاتکلیفی، هیچ چیزی رو نمتونی به قطعیت تایید کنی.چون هیچی ازش نمیدونی که بخوای تاییدش هم بکنی.

همش در حال دوی سرعتیم اما بدون هیچ هدف خاصی واقعا بدون هیچ هدف خاصی.

چرا آخه؟

چرا؟مگه فرق من با اونی که برا آیندش برنامه داره چیه که ماها هیچ کدوم نمیتونیم این کار رو حداقل درست انجام بدیم.

چه فرقی بین من و اونی که داره تو ینگه دنیا زندگی میکنه هست؟که میتونه برای ثانیه  هاش  هم برنامه ریزی داشته باشه اما من اینجا همش باید نگران یه آینده نیمچه جالب باشم.بعدشم هر چی میشه بندازیم گردنه خدا که آره خواست خودش بوده ببین حکمتش کجاس؟

نمدونم

دیگه حوصله نوشتنم ندارم.

فعلا همین قدر که غر زدم بسه

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

Design By : Night Melody