شوپه

بودِ هر که بود ازاو بود..... هستِ هرکه هست از هستِ اوست.

اولین هر چیزی برای هر کسی یه جوره خیلی خاصی تعبیر و معنا میشه.

کلمه اولین که میشه صفت تعریفی کلمه بعد خودش کلی خیال و سفر رو همراه خودش میاره.

اولین رو به خیلی چیزا میشه نسبت داد

اولین نگاه

اولین عشق

اولین بچه

اولین ماشین

اولین شغل

......

واما اولین روز ,که خودش میتونه پشت خیلی از واژهها بشینه

ولی اولین روز دانشگاه برای هر کسی یه تعریف جدا داره.خیلی ها از اینکه وارد یه محیط جدید میشن و به اون قسمت زندگیشون که در تمام دوران مدرسه فکر میکردن که دست نیافتیه میرسن از شادی در کلبد خود نمیگنجند.خیلی ها هم بی تفاوتن,خیلی ها هم بین بودن و نبودنش دو دلند.

به هر حال این اولین ,یه خرده با اولین های دیگه فرق میکنه بخصوص اگه بخوای ناظر بر این داستان باشی

من بواسطه اینکه بین دو نفر دیگه تو خونه متولد شدم خیلی از این اولین ها رو خوب یادم میاد.

خاطره رفتن خواهری به این اولین رو کاملا یادمه که برمیگرده به 10 سال پیش.

وقتی خواهری دانشگاه بوشهر قبول شده بود.مهمان داشتیم دختر عموم هستی با یک دقت خاصی داشت دنبال همکلاسی های مریم میگشت.اون بلوز آبی و سفید ,اون حوله سر سفید,یه سری قابلمه کوچیک که بشه کله جهاز مریمی برای دانشگاه.

رفتیم تا دوباره مریم یه اولین دیگه رو تجربه کنه,خواهری من در این چند سالی که از خداوند عمر گرفته بیشتر ش رو در جابجایی های متعدد به سر برده.

هیچ وقت صورت بابا رو وقتی داشت مریم مسپرد به ناهید خانم یادم نمیره.

جون شما و جون مریم و بعدش اشک توی چشماش حلقه زد.

رفت تا این اولین شیرین رو بچشه و مزه مزه کنه.

الان 10سال از اون روزا میگذره خواهری بازم توی محیط جدید البته اینبار همه چی خیلی جدید تره به زندگی ادامه میده

حالا بعد از 10سال همه چیز دوباره تکرار شده,اینبار نوبت داداشی بود که بره بگرده تا پیدا کنه کلاسی رو که برای روز اول تعیین شده بود.این بار دیگه یه چمدون بار و یه سفر طولانی در راه نبود. اینبار فقط کافی بود در درگاهی در بایستی تا ببینی که این کوچکترین عضو خونه چطور آماده میشه برای اولین روز.

اینبار دیگه کمی احساس نگرانی میکرد, که آلان اگه برم اونجا چطوری میشه,چه چیزی در انتظارمه, به همه اینها فکر میکرد.

بعدازظهر یکشنبه در محل کار بودم که آمد با ظاهری آراسته وسر و صورت به قول معروف صفا داده.وارد اتاقم شد.

هر چی نو خریده بود از فرق سر تا نوک پا پوشیده بود تا یکی از نشانه های اولین روز کاملا مشهود باشه.

کت و شلوار اسپرت و کیف و کفشی که رنگشون یکی بود بوی تازگی میداد ,بوی این که چقدر یه آدم میتونه سر خوش باشه از اینکه میتونه وارد همون محیطی بشه  که هیچ کس فکرشو نمیکرد که به همین راحتی شاخ این غول رو بشکنه.

به هر حال اولین روز داداشی قصه آغاز شد.

رفت تا بگرده  و ببینه همه آنچه رو که فکر میکرد و میکنه توی این فضا میتونه بهش دست پیدا کنه.

خوشحالم از این که بابک تا این حد خوشحال و از ته دل میخنده.آرزوم همیشه خندیدنشه.

همیشه خوب بودنش.

از اینکه به روش خودش بزرگ شد و به این مرحله رسید.

خدا رو شکر میکنم که دعاهام مستجاب شد تا بتونم این لبخنده رضایت رو تو چشمهای همه افراد خونه ببینم.

خوشحال تر برای تو عزیزم که همیشه عاشقانه دوستت دارم

تو همیشه سکوت این خونه رو با تمام وجودت میشکنی.

دوستت دارم برای اینکه به دوری از کینه و حسادت و خشم و نامهربانی

آرزو میکنم که برای همیشه همین قدر بزرگ و قدرتمند باقی بمونی

خدایا

همه کوچکترین عضوهای همه خونه ها رو در پناه خودت قرار بده.

به امید روزهای طلایی برای تو و خواهریمان.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

Design By : Night Melody