شوپه

بودِ هر که بود ازاو بود..... هستِ هرکه هست از هستِ اوست.

تازگی ها نمیدونم دنبال چی میگرده همش اتاقو بهم میریزه فقط داره میگرده.

نمدونم چش شده انگاری قاطی کرده.بعد که تموم میشه میاد میشه مثل دختر بچه های لوس پاهاشو بغل میکنه فقط فکر میکنه.

بهش میگم دنبال چی میگردی؟

میگه هیچی.

میگم آخه مگه میشه؟ همش در تالاطمی بعد میگی هیچی.

سکوت میکنه....

میشینه پشت لب تاپ هی صفحه ها رو بی هدف اینور و اونور میکنه.یهو یه چیزی یادش میاد یه لخند کوچیک بازم ساکت میشه.

تازگیا خط بین دوتا ابروش یک کمی بیشتر شده

کاش میدونستم به چی فکر میکنه. اما نمیدونم

وقتی هم حرف میزنه میگه من خودم مقصرم

خودم کردم

مثل آدم حرف بزن دیگه , بلد نیستی نه؟

نه دیگه اگه بلد بودی اینجوری نمیشد.

همش میگه کاش این اتفاقه میفتاد . کاش اون اتفاق میفتاد.

نمدونم باید براش چی کار کنم

فکرم همش پیششه

آخه مگه میشه کسی نتونه برا کسی کاری بکنه؟

....

راه میره بخودش نگاه میکنه,بعد میاد میشینه میگه انگاری چاق شدم نه؟

بهش میگم آلان خوبی,قشنگی

میگه: نه تو چه میفهمی.آدم باید لاغرباشه ,کشیده.تا همه لباسا تو تنش قشنگ بشه

پیش خودم میگم ,واقعا آدم باید لاغر باشه تا قشنگ تر بشه؟

اینم نمیدونم....

هی میگه باید فلان کار تا فلان روز تموم بشه.بعد فلان روز میاد میبینم باز رفته تو خودش, میگم باز چیه.مثل دوبرمن میپره بهم که برو بابا دلت خوشه.نشد اون کاری که میخواستم انجام بدم

عزیز من تو نتونستی که میتونستی به موقع انجام بدی داد شو سر من میزنی

میره تو اتاق در و مبینده.

من میگم وقتی تصمیم میگیری عملیش کن دیگه تورو خدا حرف بدی میزنم؟

این رو هم نمیدونم

این همه عذاب کشیدن  و عذاب دادن نداره.

یا میشه یا نمیشه

تو رو خدا بیشتر به خودت فکر کن

بیشتر حواست بخودت باشه.

ببین چی اذیتت میکنه اون کارو نکن که دلمشغولیت زیاد شه

آخه گناه داری.

نگرانتم. هم اش چشمم دنبالته که نکنه یه جور ناجور بشی.

که خودتم بترسی از خودت.

بیا تو بغلم. بیا

بیا آرومت میکنه. آروم نفس بکش.ببین زیادم سخت نیست زندگی کردن.

به همین راحتیه. به راحتی نفس کشیدن.اینقدر چشات دو دو نزنه.

دستا تو  دوباره باز کن پر کن. ریه هاتو از هوا .

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٧ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

وقتی تو خسته ای انگار تمام جهان بودن ونبودنش را به تلنگری میداند.

وقتی تو خنده همیشگی ات را نداری چیزی نیست که این ثانیه های تکراری را به لحظه ای آرامش دعوت کند.

وقتی صبوریت را میبینم که در این روزهای بلند وشبهای بلند تر از آن جز به عشق این چهار دیواری را با حضورت گرم نگه میداری به دستان خودم نگاه میکنم که چقدر در مقابل تو خالیست.

دستان مرا تنها تو میتوانی گرم کنی که اگر لحظه ای این چهار دیوای حضورت را حس نکند همه آنچه در من هست چون کوهی از یخ به سراب تبدیل میشود.

آخ

که چقدر دلم میخواست مثل یک پرنده بی پروا بالهایم را باز میکردم وتو سوار بر پشت این بالها میشدی وسفر میکردی و لحظه ای . تنها لحظه ای خستگی جان وروحت را به دستان سبکبال باد مسپردی.

کاش میتوانستم درد این یه دم ننشستنت را درمان باشم.

کاش میتوانستیم با تو مهربانتر باشیم

کاش میشد همه چیز طبق خواستهای رویایی تو باشد.

ایکاش اکسیر برگشت به گذشته کشف میشد تا هدیه ام برای تو کوله بار خاطراتی باشد که وقتی بازگویشان میکنی چشمانت غرق در نور میشود.

کاش قدرت مقابله با تمام بی عدالتی هایی که در حقت روا داشتیم را پیدا میکردم.

همیشه حسرت به دل قدرت صبوریت بودم و خواهم ماند.

همیشه عاشقانه تدبیرهایت را ستایش کردم.

تنها مامن آرامش من در این سالهای عمر تنها و تنها تو بودی

پناه همه خستگی ها و دلتنگیها

مادرم

نگاهم به دستان توست

برایم دعا کن که ذره ای از این همه از خود گذشتگی و فداکاری در جان این فرزند کمینه ات جاری شود.

تا ابد قدر دان ادب و صبرت خواهم ماند.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

فقر-هوس-رقص-دست-عشق-تو-او-نگرانی-تنهایی- نامزد- مادر- باردار- بچه-اتاق- کثیف-دف- تمرین-چاق- گروه- کنکور-بی حوصلگی- شرکت- بعدازظهر پاییز- ماشین- اتوبوس- وطن سالار عقیلی- وطن- یکنواخت- قهر- سکوت- وبلاگ خالی-

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۱٩ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٤ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

اولین هر چیزی برای هر کسی یه جوره خیلی خاصی تعبیر و معنا میشه.

کلمه اولین که میشه صفت تعریفی کلمه بعد خودش کلی خیال و سفر رو همراه خودش میاره.

اولین رو به خیلی چیزا میشه نسبت داد

اولین نگاه

اولین عشق

اولین بچه

اولین ماشین

اولین شغل

......

واما اولین روز ,که خودش میتونه پشت خیلی از واژهها بشینه

ولی اولین روز دانشگاه برای هر کسی یه تعریف جدا داره.خیلی ها از اینکه وارد یه محیط جدید میشن و به اون قسمت زندگیشون که در تمام دوران مدرسه فکر میکردن که دست نیافتیه میرسن از شادی در کلبد خود نمیگنجند.خیلی ها هم بی تفاوتن,خیلی ها هم بین بودن و نبودنش دو دلند.

به هر حال این اولین ,یه خرده با اولین های دیگه فرق میکنه بخصوص اگه بخوای ناظر بر این داستان باشی

من بواسطه اینکه بین دو نفر دیگه تو خونه متولد شدم خیلی از این اولین ها رو خوب یادم میاد.

خاطره رفتن خواهری به این اولین رو کاملا یادمه که برمیگرده به 10 سال پیش.

وقتی خواهری دانشگاه بوشهر قبول شده بود.مهمان داشتیم دختر عموم هستی با یک دقت خاصی داشت دنبال همکلاسی های مریم میگشت.اون بلوز آبی و سفید ,اون حوله سر سفید,یه سری قابلمه کوچیک که بشه کله جهاز مریمی برای دانشگاه.

رفتیم تا دوباره مریم یه اولین دیگه رو تجربه کنه,خواهری من در این چند سالی که از خداوند عمر گرفته بیشتر ش رو در جابجایی های متعدد به سر برده.

هیچ وقت صورت بابا رو وقتی داشت مریم مسپرد به ناهید خانم یادم نمیره.

جون شما و جون مریم و بعدش اشک توی چشماش حلقه زد.

رفت تا این اولین شیرین رو بچشه و مزه مزه کنه.

الان 10سال از اون روزا میگذره خواهری بازم توی محیط جدید البته اینبار همه چی خیلی جدید تره به زندگی ادامه میده

حالا بعد از 10سال همه چیز دوباره تکرار شده,اینبار نوبت داداشی بود که بره بگرده تا پیدا کنه کلاسی رو که برای روز اول تعیین شده بود.این بار دیگه یه چمدون بار و یه سفر طولانی در راه نبود. اینبار فقط کافی بود در درگاهی در بایستی تا ببینی که این کوچکترین عضو خونه چطور آماده میشه برای اولین روز.

اینبار دیگه کمی احساس نگرانی میکرد, که آلان اگه برم اونجا چطوری میشه,چه چیزی در انتظارمه, به همه اینها فکر میکرد.

بعدازظهر یکشنبه در محل کار بودم که آمد با ظاهری آراسته وسر و صورت به قول معروف صفا داده.وارد اتاقم شد.

هر چی نو خریده بود از فرق سر تا نوک پا پوشیده بود تا یکی از نشانه های اولین روز کاملا مشهود باشه.

کت و شلوار اسپرت و کیف و کفشی که رنگشون یکی بود بوی تازگی میداد ,بوی این که چقدر یه آدم میتونه سر خوش باشه از اینکه میتونه وارد همون محیطی بشه  که هیچ کس فکرشو نمیکرد که به همین راحتی شاخ این غول رو بشکنه.

به هر حال اولین روز داداشی قصه آغاز شد.

رفت تا بگرده  و ببینه همه آنچه رو که فکر میکرد و میکنه توی این فضا میتونه بهش دست پیدا کنه.

خوشحالم از این که بابک تا این حد خوشحال و از ته دل میخنده.آرزوم همیشه خندیدنشه.

همیشه خوب بودنش.

از اینکه به روش خودش بزرگ شد و به این مرحله رسید.

خدا رو شکر میکنم که دعاهام مستجاب شد تا بتونم این لبخنده رضایت رو تو چشمهای همه افراد خونه ببینم.

خوشحال تر برای تو عزیزم که همیشه عاشقانه دوستت دارم

تو همیشه سکوت این خونه رو با تمام وجودت میشکنی.

دوستت دارم برای اینکه به دوری از کینه و حسادت و خشم و نامهربانی

آرزو میکنم که برای همیشه همین قدر بزرگ و قدرتمند باقی بمونی

خدایا

همه کوچکترین عضوهای همه خونه ها رو در پناه خودت قرار بده.

به امید روزهای طلایی برای تو و خواهریمان.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/۳ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

Design By : Night Melody