شوپه

بودِ هر که بود ازاو بود..... هستِ هرکه هست از هستِ اوست.

این پست رو تقدیم میکنم به همه اونهایی که یه وقتایی  دلشون میخواد یاد یه نفر رو همین جوری تا ابد با خودشون بکشونن.آخ که چقدر لذت داره وقتی میتونی تو قهقرای رویاهات باهاش سفر کنی.

مگسی را کشتم

نه این جرم که حیوان پلیدیست   بد    است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به آن حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم

(با سپاس از علی چنگیزی نویسنده وبلاگ جامعه کهنه)

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۳٠ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

دیشب مهمان بودم.

نمیدانستم که قرار است بروم به جایی که تمام در و دیوارهایش شاهد بلند خندیدنهایمان و آرام اشک ریختنهای ماست.و جلب تر اینکه ناخودآگاه برای تقسیم شبهای سخت و روزهای پراز امیدمان تنها یک جا به ذهن هردویمان متصور میشود.

بگذریم

فکر میکنم اصلا جایش مهم نیست. مهمتر از آن اینکه تو میزبان این سخت لحظه هایم بودی

همیشه عاشق لحظه ای هستم که تو درست مقابل من مینشینی و تمام وجودت سرا پا آمده شنیدن میشود.

وقتی دیشب بر من میگذشت تو سفره افطاری را برایم محیا میکردی.

چای

خرما

پای ثابت سفره های افطاری زولبیا و بامیه

حلوا

شله زرد

دیشب گفتی :

میدونی امشب چه شبیه؟

گفتم:آره تولد امام حسن معروف به اینکه مظلومه

گفتی نگو مظلوم بگو کریم اهل بیت

گفتی امشب پر از خیر و برکت

من

تو

اینجا

سر یک سفره

بازهم پر از حرف

بازهم آمده شنیدن

میزبان مهربانم

بر من همان قدر بس که گفتی آرزو داشتی شبی در این مکان با من پای یک سفره بشینی

همان قدر که تو آرزو داشتی من هم به غایت کلمه از با تو بودن سرشار میشوم

تمام مدت چشمهایم به ساعت روبروی در ورودیست

که اگر تمام شود تو میروی

وقتی هم که میروی خوب است

فکر میکنم

به تمام جمله هایی که با فکر ومنطقت برایم بازگو میکنی.

دیشب در حقت دعا کردم که خداوند ذره ذره وجودت را حافظ باشد.

شاکر هستم از این که هستی

از این که میشنوی

خوب میشنوی.

مراقب گوش جانت باش.

دشیب را دوست داشتم

14رمضان المبارک- تبریز- رستوران هتل گسترش - میزبان مهربان:مهناز

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٥ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

وقتی تو ....

سکوت میکنی

به دنبال کورراهی آشنا میگردم

که

یکوقتی

جایی

شاید

همان مسیر سبز من بوده است.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢۳ساعت ۱٢:٢٩ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

این سپیدی که مینویسم بنا به قراریست که آدمها سخت از کنار هم ساده نگذرند.

با سپاس از تومهناز عزیز که هیچگاه در بارانی ترین لحظاتت از کنار هیچ کدام از ما ساده نگذشتی.

آدمهامیگذرند

آدمها از چشمهایم میگذرند

و سایه یکایکشان

بر اعماق قلبم میافتد

مگر میشود

از این همه آدم

یکی تو نباشی لابد من نمیشناسمت

وگرنه بعضی از این چشمها

این گونه که میدرخشند

می توانند چشمهای تو باشند.

                                                               رسول یونان

(این قطعه از طرف دوست عزیزم مهناز بدستم رسیده) 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٠ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ توسط مستوره نظرات () |

پنهان نمی کنم که پیش ازاین سطرها

"دوست ات دارم" را میخواسته ام بنویسم

حالا کمی صبر کن

بهار که آمد

فکری برای آسمان تو

و سطرهای پنهانی خودم خواهم کرد.            

                                                            حافظ موسوی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٧ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

اولین بار که رفتیم خونه خواهری روز دوم عید بود.همیشه میگن هیچ کجای دنیا خونه آدم نیمشه.اما من میخوام اینجا نقض کنم این قانون نانوشته رو.

من خونه خواهریم به اندازه اتاق خودم که چند ماهیه صفت ملکی من پشتش میاد

راحتم.خیلی راحت.هر چند که اینقدر این خونه با تمام جزئیاتش به دل میشینه که جایی واسه راحت نبودن نمیمونه.وقتی وارد خونه میشی اون راهروی کوتاهش که باید بپیچی دست راست واسه ورود به پذیرایی نیمه تاریکه که این نیمه روشن بودنش حکایت آرامش این خونه است.روبروی این راهرو که من دوستش دارم یه اتاق هست که یه میز آرایشی داره که با تمام میزای ارایشی دیگه فرق میکنه.در داره

هر چی بخوای باید در این میز و باز کنی که این هم نشانه ای از سلیقه خواهری منه که هیچی وسط نیست که حتی برای تمیز کردنش ساعتها احتیاج به سابیدن باشه.سمت راست این میز و آینه یه سبد گل خشک هست که حالت خوابیده داره که نور بهش میخوره انگاری این یه ذره اتاق توی کدوم فلان هتل که این قدر نور پردازی و رنگ آمیزیش قشنگه. کنار تخت یه آینه شمعدون نقره است توی سفره عقد توی خونه ما گذاشته بودنش کنج سفره.اون موقع وقتی بچه بودیم فکر میکردیم نمیشه وسایل سفره عقد و به راحتی دید اما من خونه خواهریم به راحتی میتونم ببینمش.

تو این خونه علاوه بر این اتاق آرامش بخش یه پذیرایی داره که تا بینهایت خوشگله قشنگه

از مبلمان گرفته تا عکسای روی دیوار رو کتابخونه یه جور ناجوری هارمونیشون وا دارت میکنه به آرامش برسی.

از آشپزخونه هم حرفی نزنم بهتره که اینقدر دوست داشتنینه که منی که کار تو آشپزخونه رو دوست ندارم دوست دارم وول بخورم که بهم برخورد کنیم تا همینجوری الکی الکی بلند بخندیم

همیشه اونموقع ها وقتی خونه تازه عروسا میرفتیم بزرگترا میگفتن به چیزی دست نزنین خراب میشه کثیف میشه چه میدونم هزار و یک چیزه دیگه.

اما این توی خونه حتی یه وقتایی دوست نداری راه بری که مبادا این قشنگیش بهم بریزه با اینکه دیگه بزرگ شدم میدونم چی خراب میشه چه کثیف میشه.

همه اینا رو گفتم که اینم اضافه کنم

وقتی با ماشین جلوی پارکینگ این خونه میرسی قیافه آقای داماد خانواده دیدنیه که همیشه لبخند از سر رضایت رو لباش که یعنی نه تنها از آمدن یه سری آدم جدید به خونه 60 متری کوچیک ناراضی نیس که حتی دوست داره چند روز بیشتر این با هم بودن ادامه داشته باشه .همه اینا به کنار وقتی از پله ها بالا میری تا طبقه اول برسی باید زنگ بزنی که این خودش خوبه همینچوری بی مقدمه نری توی خونه.

خواهری مثل آقای شوهر با اون  لبخند مشهورش در و برات باز میکنه و تو وارد همون راهرو یی میشی که قراره یه چند روزی توی این خونه سراسر هارمونی خوش بگذرونی

و این رو هم بگم که هرکسی وارد این خونه شده اگه این مطلبو بخونه صحه میذاره به حرفای من

حالا خدا وکیلی شما باشین نمیگین علاوه بر خونه خود آدم خونه خواهری آدم هم هیچ کجای دنیا نمیشه.

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/۱٥ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ توسط مستوره نظرات () |

امروز نهم امرداد یکهزارو سیصدو نود

قرار است اینجا بنویسم

از هر آنچه مرا میآساید

هر انچه مرا میرنجاند

هر آنچه مرا میخنداند

و از آنچه گونه های مرا برای مدتی کوتاه درگیر خود میکند.

خوشحالم از این تولد

از این مسیری که خیلی وقتها پیش در خیالم می پروراندم تا زمان آبستن بودنش به پایان برسد.

امروز نهم امرداد یکهزارو سیصد و نود من یک روزه شدم.

 


 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٩ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

Design By : Night Melody