شوپه

بودِ هر که بود ازاو بود..... هستِ هرکه هست از هستِ اوست.

خوابم میاد.چشمام میسوزه.تب دارم.حوصه ندارم. حسودیم میشه.دلتنگم.ورزشم آرزوست.گریه ام میاد.حرف زدنم نمیاد.لوس شدنم میاد.بغل کردنم میاد.بوسیدنم میاد.

دماغم کیپ شده.نفسم بالا نمیاد.مسافرت لازمیم.شغل دوم لازمیم.از همه واجب تر و بالا تر پوووووووووووووووووووووووووووووووووول لازمیم.

خدایا فرجی عنایت فرمااااااااا

نوشته شده در ۱۳٩۱/٥/٩ساعت ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

دیروز امتحان داشتم .امتحان گرفتن گواهی نامه برای رانندگی...

همه اتفاقات  خوب و بد و آزار و اذیتایی که توی مدت 4 ماه کشیدم همه اش با وجود گرم پدرم که دیروز به خاطره من 2 ساعت و نیم توی گرما بیرون از ماشین نشست تا موقع امتحان من. فراموشم شد.

دیروز دوباره بهم ثابت شد که وقتی هست و اسمش میاد و پشتم به پشتش گرم هیچ کس نمی تونه دست از پا خطا کنه.

آخ که چقدر دیروز دلم میخواست محکم بغلش کنم و بهش بگم که چقدر دوسش دارم  وقتی دستمو گرفت گفت مسی .. با چشماش بهم گفت که نترس برو منم اینجا منتظرم.

دوست دارم بهش بگم یه لحظه خندیدنش برابری میکنه با تمام لحظه های قشنگی که میتونه برای یه آدم اتفاق بیفته..

دیروز به همه اون آدمهایی که من اونجا باهاشون درگیر شده بودم ثابت شد که من زیر دست چه پدری پرورش پیدا کردم که اگرم از کوره در میرم به خاطره اینکه جوری تربیتم کردن که با بی احترامی و بی ادبی نمی تونم کنار بیام.که وقتی دیدن یه کسی مثل بابام پشتم ایستاده تازه فهمیدن که توی خانواده بزرگ شدن یعنی چی.با بی حرمتی برخورد کردن یعنی چی..

دوست دارم همین جا بهش بگم بابا جونم اگه از کوره در میرم اگه بیرون از خونه دعوام میشه نه اینکه شما تربیتم نکردی یا یادم ندادی نه اصلا اینجوری نیست

شما منو تربیت کردی که با مردم مردم داری کنم.با احترام حرف بزنم نشون بدم ادب و نزاکتی که شما بهش پایبندی.

اما بابا جون تربیت شما، تربیت من مختص خودمونه توی این وانفسا دیگه هیچ کس به اندازه ما به اصول پایبند نیست ، قانون جنگل شده .هر کسی هر کاری که فکر میکنه درسته انجام میده

به خاطره همینه که منه کمینه در مقابل ادب و شعور شما بیرون از خونه کم میارم و اون همه داستان پیش میاد....

خلاصه بابا جونم به خاطره وجودت به خاطر حضورت همه جا همه وقت خدا رو شاکرم

تا ابد مخلص و کوچیکه ادب و شعور و مهربونیاتم

که هر روز که میگذره بیشتر بهم ثابت میشه این عمق مهربونیاتون.

همیشه دوست داشتم و دارم وخواهم داشت.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٢٧ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ توسط مستوره نظرات () |

 حال من در شبی کسل و بی روح تو را در عمق خاک گرفته ذهنم

جستجو می کنم صد حیف که هر بیشتر می جویم کمتر می یابم
کاش می شد تو را خیلی پیشتر ها می یافتم چرا که 
با تو بودن معنای تمام پژواکهای وا پس خورده از انتهای عمیق کوههاست
با تو دیدن معنا می کند هر انچه را که بصیرت نداشت چشمانم برای دیدنشان
با تو شنیدن تعریف می کند سکوت هر فریادی را که یارای شنیدنشان نبود برایم
با تو بوییدن خلاصه می کند هر انچه را که رایحه اطلسی و یاس می دهد
با تو نفس کشیدن اغاز غزلواره عاشقانه است
با تو
اری
با تو تمام هستی در وجود کمینه و کاست من به حضور می نشیند
نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/۱۳ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

دعوت.دل تنگی.مهاجرت.خونه.خواب.فیس بوک.نمایشگاه.share.بابا.تلفن.خیابون.سفید.آب.آموزشگاه.اخم.عبدالهی.سفر.ساواش.ترانه.شلوغ.ساعت 9.زبان.کرمان.دعوا.خانه پروین اعتصامی.ضیایی.لواشک.19.سیمین بری.فواره.پل قاری.امتحان.ثنا.آش دندونی.لاک قرمز.بدون آرایش.زجر.بیداری.درد.دکتر شیک.ساق دست.ساقه طلایی. تاریک.رژیم.نارنجی نپتونی.سایه.کور.خواستگار.کانادا.مهربون.قر.غر چلوکبابی انصافی.المان.تولد.سکووووووووت.حقوق.اسب.پانته آ بهرام.4 ماه.اردبیل.ناهار.حرص.موجودی.30/7.دف.مهمونی.مامان.تو تو تو.درگوشی.تفنگ.پریشون.ب.حواله.دروغ.دست.خودکار.چای.صنایع دستی.اعدام.همایون.ashkum.بوق آزاد.احمق.رها رها رها.باشگاه.یورو 2012.خانم دکتر.بی پولی.شاسی بلند.ترکیه.کیک.بی حوصله.رادیولوژی.بی حیا.طوبی.عرب.چادر.باقلوا.نیمرو.اضافه کار.5 شنبه.تهران.تنها.سرخابی.ابرو.گر تو بروی امشب نزید این پیکر من.خراب.شیطنت.من .من.من..................

نوشته شده در ۱۳٩۱/٤/٤ساعت ٢:٠۱ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

چقدر دعوا،چقدر مرافعه،چقدر جنگ لفظی، چقدر ببینم و حرص بخورم،چقدر استشمام کنم و خودم  و جمع کنم چو ن هیچ چاره دیگه ای ندارم.چقدر آه بکشم که زندگی شیرینم داره مفت مفت از کفم میره.به واقع از کفم میره.جلو چشمام همه نعمتهایی که باید ازش استفاده کنم یکی یکی داره از هم میپاشه.مثل حافظه ام.مثل چشمام ،مثل خوش خلقی، مثل ماهیچه دستام موقعی که گوشی موبایل تو دستامه یا حتی پای چپم موقع کلاج گرفتن.

چرا؟

چرا خدایا اون موقع که داشتی اعصاب آروم و طبل بیخیالی رو قسمت میکردی دقیقا به من بگو مادر من کجای صف ایستاده بود که من در عین جوانی وشادابی کاری جز وحشیگری نداشته باشم.

فکرکنم  اصلا نه ایستاده بود...

چرا آخه هر کی منو میبینه بر میگرده میگه بابا بی خیال باش ، توجه نکن، تو چی کار داری، به تو چه، دیگه هیچ پیش خودش این فکر رو نمیکنه که با با جان این آدمی که دارین با هاش حرف میزنین دوست نداره که بی ادبی کنه، بی حرمتی کنه، داد بزنه، وحشی گری کنه که همه بخوان فکر کنن که داره خودشو نشون میده.

اصلا اینجوری نیست.اصلا دلم نمیخواد حکم یه آدم عصبی بد خلق و کم حوصله رو داشته باشم اما برام بی احترامی دردناکه، رعایت نکردن حق دیگران برام عذاب آوره، یا اینکه هر کسی از راه برسه فکر کنه با کارای اشتباه داره زرنگی میکنه برام میشه غصه.

منم دلم میخواد همه بگن آره چقدر آرامش داره، چقدر محکمه، چقدر صبوره،آره منم دلم میخواد بقول مریلا زارعی وقتی مردم باشن کسایی که بیان زیر تابوت منم بگیرن.اصلا واقعا چند نفر موندن یا میمونن که بخوان موقع مرگم این کار رو انجام بدن.هر چند فکر کنم اوم موقع هم اینقدر بی نظمی میشه که جنازه ام هم به حرف میاد.چشمک

من یا خیلی بدم که نه ادبم نه تربیتم نه هر آنچه که به من یاد دادن با این جماعت همخونی داره یا خیلی خوبم با تمام آرمانهایی که باید در یک کلانشهر وجود داشته باشه که هیج کدومش اجرا نمیشه

حد وسطی وجود نداره

پس نتیجه اینکه من دارم به قهقهرا میرم.دارم غرق میشم توی این لجن زار متعفن که حتی هم مرز تو ، هم کیش تو ، هم آیین تو، هم زبان تو، هم ریشه تو ...

انگار که نه انگار تو در حال نفس کشیدن  کنار همه این "هم" ها هستی.

این چیه که مثل خوره منو میخوره و تا حالا هم هیچ درمانی براش پیدا نکردم.

پس باید سر تکان داد و رفت اینجا ،دیگر جای ماندن نیست.

خدایاااااا

آرامش، صبر، تحمل، لبخند شیرین، سکوت معنا دار عطا فرما

پ.ن:عنوان برگرفته از وبلاگ خواهری

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۳/۸ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

بازم یه تجربه جدید.اینار خیلی باید دقیق باشم.حواس جمع. خود کنترل...

قصه از این قرار که یه شب سرد زمستونی برای اینکه مثل همیشه برسم خونه.به آشنایی گفتم اگه میشه یه آژانس برای من بگیرین. آژانس امد سوار شدم 3 4 روز گمونم مونده بود به عید.خیابونا خیلی شلوغ بود. تا سوار شدمطبق معمول غر زدن شروع شدکه:چقدر این خیابونا شلوغ ملت چی میخوان از اینهمه بیرون بودن دیگه یکی نبود به خودم بگه خودت این وسط چی کار میکنی ... القصه راننده برگشت گفت جای ما باشین چی کار میکننین هنرجو وقتی میشینه پشت رل وقتی آدم میبینه یهو میزنه رو ترمز..... یهویی از این چراغا هست رو سر شخصیتهای کارتونی روشن میشه آنتن ها شروع کرد به آلارم دادن....

که ازش اطلاعات بگیرم واسه کلاسای تعلیم رانندگی زود تند سریع سوالما پرسیدم و شماره تلفن گرفتیم بلافاصله زنگ زدم به مهناز که بدو بریم ثبت نام رفتیم...

بماند که چه جایی از اینه همه آدم اونجا دو نفر میتونن فارسی حرف بزنن.بماند که مثل این آدمهای درمونده هر روز میرفتیم و اساسا خویشتن را به ناسزا بسته بودیم که اینجا کجاس ماامدیم .انگار توی شهر به این بزرگی جایی واسه اقدام برای اینکار موجود نبود.بگذریم......

از دیروز براتوون بگم بعد از مقدمات اولیه نشستم پشت فرمون. فکر کن یه لحظه، منی که تا حالا ننشسته بودم ؛ نشستم و شروع کردم به رانندگی.

خیلی عالی بود خیلی هیجان انگیز.نیشم تا بنا گوشم باز بود.فقط یهویی از بس حرف میزدم مثل این انسانهای بدوی میپرسیدم چیزی گفتین.بعد هی چپ چپ نگام میکرد با کدوم پا ترمز گرفتی میگفتم نه بخدا درست میگیرم ایندفه......

خلاصه مثل طفلی کوچک به حد مرگ خیر کیف بودم.بخصوص وقتی بوق میزدم بقیه رو از حضور مبارک با خبر میکردم.تازه یاد گرفتم که نوع بوق زدن با هم فرق میکنه.یک بوق کوچک یعنی هشدار و بوق ممتد یعنی فحش.

خیلی روز خوبی بود برام الان که دارم فکر میکنم این اتفاقات پشت سر هم که میفته همه اشم جدید همش تو بهار بوده

فصل من

دیروز فهمیدم که تا میشه باید کار کرد و زحمت کشید تا یه چیزی بدست بیاد با نشستن و گفتن هیچوقت دهن شیرین نمیشه.

دارم به این موضوع فکر میکنم که میشه همیشه همه چیز عالی باشه و تو فقط لذت ببری

این لذت بردن میتونه داشتن بیش اندازه پول باشه یا از اون بالا تر یک لحظه بوسیدن وبغل کردن بچه ات با حتی حتی    دور زدن دور یک میدون کوچک

پس

خوش باش و لذت ببر این یک دستوره 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٠ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

رفت

من اما اینجا...

کسی هست که مرا در آغوش گیرد؟

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢ساعت ٤:٤٠ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

چه حرجی بر مردم بیرون،,وقتی هنوز گیر کردی بین خودت و آنچه که یاد دادنت،دیدی،

کسب کردی، یا حتی خواسته و ناخواسته یاد گرفتی.

چه حاجت بر آدمهایی که شاید خیلی بهتر از من یاد گرفتن و آموختن اما دست بر قضا یک لحظه تصمیم میگیرن که یک جور ناجور تغییر رویه بدن.تا شاید قصه فراموشی براشون بشه بهترین قصه ها که دیگه یادشون نیاد چه آموخته هایی داشتن و چه چیزهای بهتر و بیشتری میتونستن یاد بگیرن.

پس طاقت میکنم و چشم میبندم بر همه آنچه ایی که میبینم و شاید پیش از این برایم دردناک و زجر آور بود.

چرا که من هنوز بین خودم و خویشتنم دچار مانده ام.

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢۸ساعت ۱٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط مستوره نظرات () |

Design By : Night Melody